دستم را
نمی توانند بخوانند
دستهای من
شعر منتشر نشدۀ توست
افروخته یک به یک سه چوبه ى کبریت در دل ِ شب
نخستین براى دیدن تمامى ِ رخسارت
دومین براى دیدن ِ چشمان ات
آخرین براى دیدن ِ دهان ات
و تاریکى کامل تا آن همه را یک جا به یاد آرم
در آن حال که به آغوشت مىفشارم
باید می دانستم
سرانجام
تو را
از اینجا خواهد برد
این جاده
که زیر پای تو نشسته بود
آنجا که تو ایستاده بودی
اینک
باد میوزد