تو یک نامی
من هزار دهان
تو یک عطری
من هزار جهت
تو یک مقصدی
من هزار مسافر
عشق
چنان به ناگهان
که سنگی
از آسمان
اگر عقل امروزم را داشتم
کارهای دیروزم را نمی کردم . . .
.
.
.
.
.
.
.
.
ولی اگر کارهای دیروزم را نمی کردم
عقل امروزم را نداشتم.!!

عروسی رفتن دخترها:
ادامه مطلب ادامه مطلب ...

مرد جوان : ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده ؟؟
پیرمرد : معلومه که نه .
- چرا آقا ... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟
- یه چیزایی کم میشه ... و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه .
- ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری ؟؟
- ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از
من ساعت رو بپرسی نه ؟؟
- خوب ... آره امکان داره .
- امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم
و تو از من
اسم و آدرسم رو هم بپرسی .
- خوب ... آره این هم امکان داره .
- یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم
یه سری به
شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این
تعارف و ادبی
که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی
به به چه
چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده .
- آره ممکنه .
- بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که
باید دختر
خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد .
- لبخندی بر لب مرد جوان نشست .
- در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش
می خوای
باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما .
- مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد .
- دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از
ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که
باهات ازدواج کنه .
- مرد جوان دوباره لبخند زد .
- یه روزی هر دوتاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه
عروسیتون اجازه می خواین
- اوه بله ... حتما و تبسمی بر لبانش نشست .
- پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت : من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با
آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه ... می فهمی ؟ و با
عصبانیت دور شد .

سال ها پیش دو نفر بودن که در یک واحد مشغول خدمت سربازی بودند یکی از آنها یک
جوان پولدار ( علی) و دیگری یک جوان از قشر عادی ( رضا ) جامعه بود .
کم کم بین این دو نفر دوستی عمیق شکل می گیره بطوریکه این دو نفر را همه به
عنوان دو برادر می شناختند . تا اینکه خدمت علی تمام می شه
و پس از کلی گریه و زاری از دوستش جدا می شه و بر می گرده به شهر شون ( تهران )
سه ماه بعد نیز خدمت رضا هم تمام شده و اون نیز به شهرستان خودشون بر می گرده
ولی پس از رسیدن به شهرشون و چند روز اقامت در آنجا دلش برای آن دوست دیگرش
تنگ شده اسباب سفر را جمع می کنه و به تهران میاد تا دوستشو ببینه .
ادامه مطلب ...

یارو زبونش میگرفته،
میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟
کارمند داروخونه می گه:
دیب دیگه چیه؟
یارو جواب می ده: دیب
دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
کارمنده می گه: والا ما
تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو می گه: بابا دیب،
دیب!
طرف میبینه نمی فهمه،
می ره به رئیس داروخونه می گه.
اون میآد می پرسه: چی
میخوای عزیزم؟
یارو می گه: دیب!
رئیس می پرسه: دیب دیگه
چیه؟