
حکایت فرموده اند در زمانهای خیلی خیلی قدیم که هنوز اتوبوس اختراع نشده بود،
روزی کلاغی و دارکوبی و روباهی سوار هواپیما شدند تا از سمرقند به بخارا سفر کنند.
این سه دوست خیلی اهل شوخی و مزاج بودند.
آن ها همه چیز و همه کس را دست می انداختند
و به ریش و سبیل همه می خندیدند.
در این سفر هنگامی که هواپیما اوج گرفت
با یکدیگر گفتند:
((بچه ها بیایید سر به سر خانم مهمان دار بگذاریم و کلافه اش کنیم.))
آن گاه از این فکر شیطانی بسیار خندیدند و از شدت خنده بر جای خود لولیدند.پس،
اول کلاغ دکمه ای را که بالای سرش بود فشار داد و چراغش روشن شد.
این دکمه مخصوص احضار مهمان دار بود.
بانویی که مهمان دار بود و زیبا و با ادب بود،آمد و در کمال مهمان نوازی گفت:
((بفرمایید جناب آقای کلاغ،کاری داشتید؟))

چند روزی بود که کلاغ گلویش درد می کرد.
مدتی هم بود که قالب پنیری به منقارگرفته بود و نمی توانست آن را قورت بدهد.
گلویش مثل لولای یک در قدیمی خشک بود و به سختی باز می شد.
پس دفترچه ی بیمه اش را برداشت و رفت پیش دکتر.
عجبا!دکتر کسی نبود جز آقا روباهه!کلاغ جا خورد،
خواست برگردد،اما دلش را به دریا زد و نشست روی صندلی.دکتر روباه با لبخندی
تاریخی و معنی دار نگاهش کرد و گفت:
((به به!دوست قدیمی، کمی تا قسمتی صمیمی،بد نباشد!از این طرف ها!))
کلاغ به گلویش اشاره کرد و به جای قارقار،قد قد کرد.
آخر می ترسید دهان باز کند و روباه پنیرش را بالا بکشد.روباه دستی به پرهای گردن
کلاغ کشید و گفت:((طفلک،گلویت درد می کند؟))کلاغ کله اش را تکان
داد،یعنی((بله.))روباه باز دوباره همان لبخند تاریخی و معنی دارش را بر لب آورد و چراغ
قوه را برداشت،روشنش کرد و به کلاغ گفت:
((دهانت را باز کن و بگو آآآآ...!)) ادامه مطلب ...

یکی بود،یکی دیگرهم نبود.روزی و روزگاری،
شیری دمش را روی کولش گذاشت و از جنگل به شهر رفت تا ببیندآن جا چه خبر است .
آدم ها چه چه کار می کنند.همان دقیقه ی اول،
در خیابان دوم،سر کوچه ی سوم،عده ای از آدم ها را دید که جلو مغازه ی چهارم صف
کشیده اند.با کنجکاوی جلو رفت و سرک کشید،
اما نفهمیدچه خبر است.از یک نفر که آخرهای صف بود پرسید:
((آقای آدم !چه خبر؟))
آقای آدم گفت:((خبری نیست،به جز سلامتی!))شیر گفت:
((منظورم این است که اینجا چه خبر است؟این آدم ها چرا به هم پشت کرده اند؟))آقای
آدم که متوجه اشتباهش شده بود،با عصبانیت گفت:
((مگر کوری!خب شیر می دهند دیگر،تو هم اگر شیر می خواهی برو پشت سر
من.))شیر که از تعجب یال هایش سیخ شده بود،گفت:
((شیر می دهند !یعنی مرا می دهند؟))آقای آدم که حوصله اش سر رفته بودگفت:
((تو را نمی دهند عرض کردم شیر می دهند، شیر شیشه ای.اگر شیشه ی خالی
نداری بهتر است بی خود این جا نایستی!))شیر گفت:((به روی چشم.))و در حالی که
هنوز یالهایش سیخ بود با خود گفت:((شیر دیگر چه نوبری است !مگر به غیر از ما شیر
دیگری هم در این دنیا وجود دارد؟!آن هم شیری که توی شیشه جا بگیرد!))در همین
موقع خانمی را دید که با دو شیشه ی سفید رنگ از مغازه خارج شد.شیر به ریش آنها
خندید:((هه هه هه !آدم های شیر ندیده!به دوغ می گویند شیر!))شیر به راهش در آن
خیابان ادامه داد.رفت و رفت تا این که مغازه ای تو جهش را جلب کرد. اولش فکر کرد آن
جا مغازه ی مگس فروشی است؛چون پر از مگس های ریز ودرشت بود.با خود
گفت:((این آدم ها چه چیز ها که نمی فروشند!)اما بعد متوجه چیزهای چرب و
چیلی توی مغازه شد.دلش می خواست بداند آن ها چه هستند.بچه ای را که از آن جا
می گذشت صدا کرد:((آهای!بچه ی آدم!بیا این جا ببینم.))بچه جلو آمد و گفت:((بله آقا
شیره.)) شیر به پشت شیشه ی مغازه اشاره کردو گفت:((این ها چیه که دل مگس ها
را برده؟!)) .................................. ادامه مطلب ...

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید .
روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید :
« تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند دوست داشته باشی ؟
آهنگر سر به زیر آورد و گفت :« وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم
یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم . سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم
تا به شکل دلخواهم درآید .
اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود
اگر نه آن را کنار می گذارم ادامه مطلب ...

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود .
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در
حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است ، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات
دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت :
اگر بخواهی می توانی بروی ،
اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ، اثری نداشت ،
سرباز اینطور تشخیص داد که باید به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش
کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با
مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، خوب ببین این دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان البته که ارزشش را داشت .
افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم ، هنوز
زنده بود ، نفس می کشید ، اون حتی با من حرف زد !
من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشکرم دوست همیشگی من !!!
ادامه مطلب ...

یک روز لوبیا به نخود گفت:"زن من می شی؟!"
نخود از خجالت قرمز شد و گفت:" خدا مرگم بده! این چه جور خواستگاری کردنه؟!"
لوبیا گفت:"ای بابا! مگه چه کار باید بکنم؟!"
نخود گفت:" نه سلامی ، نه علیکی!"
لوبیا به خود امد و گفت:"ببخشید.سلام علیکم! زن من می شی؟!"
ادامه مطلب ...

اگر داوطلبی در کنکور قبول نشد،هیچ تقصیری ندارد،چرا که سال فقط 365 روز است ،
در حالی که:
1- در هر سال 52 روز جمعه داریم،و می دانید که جمعه ها فقط برای استراحت است،
به این ترتیب 313 روز باقی میماند!
2- حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است، که به دلیل گرمای هوا،
مطالعه ی دقیق برای فرد نرمال مشکل است، بنابراین، 263 روز دیگر باقی میماند.
3- در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است،که جمعاً 122 روز می شود،
بنابراین 141 روز باقی میماند!
4- سلامتی جسم و روح، روزانه 1 ساعت تفریح را می طلبد،که جمعاً 15 روز می شود،
پس 126 روز باقی میماند!
5- طبیعتاً 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است،که در کل 30 روز می شود،
پس 96 روز باقی میماند!

مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب.
در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود.
مرد نفسش را در سینه حبس می کند.
دکتر به سمت او می رود.
مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند.
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم.
اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده.
ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم ...
باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی
روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی ...
اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده ...
با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد.
سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.
با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد.
دکتر: هه ! شوخی کردم ... زنت همون اولش مُرد !!!!!