پرندگان پشت بام را دوست دارم
دانههایی را که هر روز برایشان میریزم
در میان آنها
یک پرندهی بیمعرفت هست
که میدانم روزی به آسمان خواهد رفت
و برنمی گردد.
من او را بیشتر دوست دارم
زندگی شاید
افروختن سیگاری باشد
در فاصله ی رخوتناک دو همآغوشی
کافی ست کمی دل ات گرفته باشد
غروب ها؛
همه شان جمعه می شوند
میگویند بهار آمده و من نمیبینم
عید شده و من حس نمیکنم
سال نو شده و همه چیز هنوز تکراری ست
شما را نمیدانــــــــم
من که هنــــــــــوز
در غروبِ آخرین روزِ اسفند جا مانده ام . .
بهار هنوز عمقی ندارد
فقط باد است که سفر می کند
از درختی به درختی.