از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم
تا پله ها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود
گفتم دستانت را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستانت را به من سپردی
زمان کهنه شد و مُرد.
دوستت دارم ،
چنان با احتیاط مثلِ شاید
چنان باورنکردنی مثلِ آری
چنان طولانی مثلِ تا چه پیش آید.
عشق، مانند بیمار شدن است،
نمیدانی چطور اتفاق می افتد!
عطسه میکنی،
یکهو می لرزی و
دیگر دیر شده،
سرما خورده ای ..
گل من گاهی ..
بد اخلاق و کم حوصله و مغرور بود
اما ماندنی بود ..
این ماندنی بودنش بود که
او را تبدیل به گل من کرده بود ..
ازمن نپرس که چرا دوستت دارم من
تو همچون شعری
که هرچه دروغ می گویی
زیباتر می شوی ...
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخونِ حجمِ تو را پیش بینی نمیکرد.
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم...
از من نپرس تا کی ؟
زمان
چون شوکران
به کامم تلخ می شود
وقتی یادم می آوری
که ممکن است نباشی
که ممکن است نباشم !