به کدام سو
به چه شدت افتادم
که مادرم هنوز درد زا دارد
و افسانه های کوچک چینی را
از جیبش بیرون نمی آورد
چشم های تو
حرفی برای زدن ندارند
باید تا دیر نشده
تا عاشق نشده ام
کتانی هایم را بپوشم و...
عشق مرداب است!!
سفید می پوشم
تا تظاهر کنم امیدوارم
به جهانی که هنوز می تواند تحمل کند
چیزهایی را
که انسان نمی تواند.
نیمی از تابستان نگذشته بود
که زردآلوها را می چیدیم
بر قیرگونی پشت بام
لواشک سبز می شد !
نیمی از تابستان نگذشته بود
که زردآلوها را می چیدیم
بر قیرگونی پشت بام
لواشک سبز می شد !
ببار باران ، ببار
مرا چه باک ز باران !؟
مدتهاست
گیسوان ِ تو چتری نگشوده اند..
خیس مانده ام !
همین ..