-
طنز خنده دار رفتن به عروسی توسط دختر ها و پسره.....
یکشنبه 24 فروردین 1393 17:13
عروسی رفتن دخترها: دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه خاطرش اینه که: من چی بپوشم؟! توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار «پرو» لباس داره… ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره! بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد… حالا متناسب رنگ لباس، آرایش صورتش رو تعیین می کنه… اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی،...
-
ساعت چنده ؟!
یکشنبه 24 فروردین 1393 17:12
مرد جوان : ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده ؟؟ پیرمرد : معلومه که نه . - چرا آقا ... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟ - یه چیزایی کم میشه ... و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه . - ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری ؟؟ - ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من...
-
زمونه ... آی زمونه ... آی زمونه ...
یکشنبه 24 فروردین 1393 16:46
سال ها پیش دو نفر بودن که در یک واحد مشغول خدمت سربازی بودند یکی از آنها یک جوان پولدار ( علی) و دیگری یک جوان از قشر عادی ( رضا ) جامعه بود . کم کم بین این دو نفر دوستی عمیق شکل می گیره بطوریکه این دو نفر را همه به عنوان دو برادر می شناختند . تا اینکه خدمت علی تمام می شه و پس از کلی گریه و زاری از دوستش جدا می شه و...
-
آقا دیب دارین؟؟؟(طنز خنده دار)
یکشنبه 24 فروردین 1393 16:22
یارو زبونش میگرفته، میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟ کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟ یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره. کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟ یارو می گه: بابا دیب، دیب! طرف میبینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه. اون میآد می پرسه: چی...
-
شوخی...
یکشنبه 24 فروردین 1393 16:22
حکایت فرموده اند در زمانهای خیلی خیلی قدیم که هنوز اتوبوس اختراع نشده بود، روزی کلاغی و دارکوبی و روباهی سوار هواپیما شدند تا از سمرقند به بخارا سفر کنند. این سه دوست خیلی اهل شوخی و مزاج بودند. آن ها همه چیز و همه کس را دست می انداختند و به ریش و سبیل همه می خندیدند. در این سفر هنگامی که هواپیما اوج گرفت با یکدیگر...
-
همه اش به خاطر یک تکه پنیر....
یکشنبه 24 فروردین 1393 15:39
چند روزی بود که کلاغ گلویش درد می کرد. مدتی هم بود که قالب پنیری به منقارگرفته بود و نمی توانست آن را قورت بدهد. گلویش مثل لولای یک در قدیمی خشک بود و به سختی باز می شد. پس دفترچه ی بیمه اش را برداشت و رفت پیش دکتر. عجبا!دکتر کسی نبود جز آقا روباهه!کلاغ جا خورد، خواست برگردد،اما دلش را به دریا زد و نشست روی صندلی.دکتر...
-
شیر تو شیر...
یکشنبه 24 فروردین 1393 15:35
یکی بود،یکی دیگرهم نبود.روزی و روزگاری، شیری دمش را روی کولش گذاشت و از جنگل به شهر رفت تا ببیندآن جا چه خبر است . آدم ها چه چه کار می کنند.همان دقیقه ی اول، در خیابان دوم،سر کوچه ی سوم،عده ای از آدم ها را دید که جلو مغازه ی چهارم صف کشیده اند.با کنجکاوی جلو رفت و سرک کشید، اما نفهمیدچه خبر است.از یک نفر که آخرهای صف...
-
آهنگر بیمار....
یکشنبه 24 فروردین 1393 14:36
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید . روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید : « تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند دوست داشته باشی ؟ آهنگر سر به زیر آورد و گفت :« وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم . سپس...
-
دوست همیشگی من....
یکشنبه 24 فروردین 1393 14:35
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود . یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است ، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی...
-
خواستگاری...
یکشنبه 24 فروردین 1393 14:33
یک روز لوبیا به نخود گفت:"زن من می شی؟!" نخود از خجالت قرمز شد و گفت:" خدا مرگم بده! این چه جور خواستگاری کردنه؟!" لوبیا گفت:"ای بابا! مگه چه کار باید بکنم؟!" نخود گفت:" نه سلامی ، نه علیکی!" لوبیا به خود امد و گفت:"ببخشید.سلام علیکم! زن من می شی؟!" نخود گفت:" دِ...
-
علت قبول نشدن در کنکور (طنز)
یکشنبه 24 فروردین 1393 14:32
اگر داوطلبی در کنکور قبول نشد،هیچ تقصیری ندارد،چرا که سال فقط 365 روز است ، در حالی که: 1- در هر سال 52 روز جمعه داریم،و می دانید که جمعه ها فقط برای استراحت است، به این ترتیب 313 روز باقی میماند! 2- حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است، که به دلیل گرمای هوا، مطالعه ی دقیق برای فرد نرمال مشکل است، بنابراین، 263...
-
در راهروی بیمارستان ... !
یکشنبه 24 فروردین 1393 14:31
مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل". چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند. دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام...
-
خاطرات مرد زود باور
یکشنبه 24 فروردین 1393 14:29
داشتم با ماشینم می رفتم سر کار که موبایلم زنگ خورد،گفتم بفرمایید.الووووو..... فقط فوت کرد!: گفتم اگه مزاحمی یه فوت کن اگه می خوای با من دوست بشی دو تا فوت کن، دو تا فوت کرد... گفتم اگه زشتی یه فوت کن،اگه خوشگلی دو تا فوت کن،دو تا فوت کرد... گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت کن اگه هستی دو تا فوت کن،دو تا فوت کرد... گفتم...
-
اگر اعصابت ضعیفه نخون!!!!!!!!
یکشنبه 24 فروردین 1393 14:12
1. ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﻬﻤﯽ ﺭﻭ ﺑﻬﺖ ﺑﮕﻢ, ﺷﻤﺎﺭﻩ 5 ﺭﻭ ﺑﺨﻮﻥ 2. ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﻧﺴﺘﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺷﻤﺎﺭﻩ 11 ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐن 3. ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﺸﯽ, ﺷﻤﺎﺭﻩ 15 ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ 4. ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ, ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺸﻮ, ﺷﻤﺎﺭﻩ 13 ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ 5. ﺍﻭﻝ ﺷﻤﺎﺭﻩ 2 ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ 6. ﺍﯾﻨﻘﺪ ﻋﺼﺒﯽ ﻧﺒﺎﺵ,ﺷﻤﺎﺭﻩ 12 ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ 7. ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮕﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﺍﮔﻪ ﻻﯾﮏ ﻧﮑﻨﯽ 8. ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻪ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ...
-
طنز: پیغام گیر تلفن مادربزرگ ها و پدربزرگ ها ...
یکشنبه 24 فروردین 1393 14:11
ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا” بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید: اگر شما یکی از بچههای ما هستید؛ شماره ۱ را فشار دهید. اگر میخواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره ۲ را فشار دهید. اگر میخواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره ۳ را فشار دهید. اگر میخواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره ۴ را فشار دهید. اگر میخواهید بچه...
-
اشک تو چشمام جم شد ...
یکشنبه 24 فروردین 1393 05:03
طبق معمول مامانم بابامو صدا زد که بیاد دره شیشه سس رو باز کنه پدرم بعد از کلی کلنجار رفتن نتونست دره شیشه سس رو باز کنه مادرم منو صدا زد و منم خیلی راحت درش رو باز کردم و به بابام گفتم : اینم کاری داشت پدرم لبخندی زد و گفت : یادته وقتی بچه بودی و مامانت منو صدا میزد تو زود تر از من میومدی و کلی زور میزدی تا دره شیشه...
-
من حداقل 15 حقیقت رو راجع به شما میدونم...
یکشنبه 24 فروردین 1393 05:01
1.الان توی اینترنتی 2.الان توی وبلاگ .:.داستان های کوتاه(عشق)ا.:. هستی 3. یک انسان هستی 4.الان داری پست منو میخونی 5.تو نمیتونی با زبون بیرون بگی ژ 7.الان داری امتحان میکنی 8.الان خنده ات گرفت 9.اصلا ندیدی که عدد 6 رو جا انداخته ام 10.الان چک کردی ببینی واقعا جاانداختم عدد 6رو یا نه 11. الان باز خندیدی 12. نمیدونی که...
-
انشای دانش آموز کلاس دوم دبستان / مامانمـ ـینا و بابایمان
یکشنبه 24 فروردین 1393 05:00
ما حیوانات را خیلی دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف میزنیم، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی با ما حرف میزند از حیوانات هم یاد میکند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ ….. توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟و هر وقت ما پول میخواهیم میگوید؛ کره خر مگه من نشستم سر...
-
۲ روز پیش
یکشنبه 24 فروردین 1393 04:58
از وقتی که شماره شو به بلَک لیست گوشیم انتقال دادم چند ماهی میگذره… شیش،هفت تا اس داده بود که چند هفته بعد خوندمشون. اون موقع از دستش عاصی بودم. واقعاً اذیت میکرد. یه شب با یه شماره دیگه اس داد برا همین نرفت تو بلک لیستم نوشته بودکه اگه میخوای دیگه اس ندم بهت،یه چیزی بگو. بدون معطلی جواب دادم و همون چیزی رو که میخواست...
-
زن باهوش و آرزو....
یکشنبه 24 فروردین 1393 04:57
روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است. قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی...