چند دقیقه وقت داری!

سرگرمی وتفریحی-پیامک اس ام اس-داستان کوتاه-فال روزانه-اپدیت نودوسریال نود32-عکس داغ-لباس عروس -لباس مجلسی-لباس زنانه دخترانه -مدل های جدید مانتو-

چند دقیقه وقت داری!

سرگرمی وتفریحی-پیامک اس ام اس-داستان کوتاه-فال روزانه-اپدیت نودوسریال نود32-عکس داغ-لباس عروس -لباس مجلسی-لباس زنانه دخترانه -مدل های جدید مانتو-

115

یه ضرب المثل پاکستانى هست که هیچى نمیگه فقط منفجر میشه 

چهارشنبه سوریتون پاکستانی باد!

114

یارو لباسای عیدشو گذاشته زمین ازشون عکس گرفته

بعد زیرش نوشته دیدید چقدر بهم میان؟؟؟؟!!!!!!
 

خدایا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 

من رفتم اسید بخورم....

113

یه بار معلم شیمی مون ربع ساعت دیر کرده بود بعد یکی از دوستام رفته بود به معاون میگفت :میدونید تو ربع ساعت چقدر میشه درس خوند؟؟!!!!
واقعا به نظر شما از سیاره دیگه نیومده؟؟
من که طرفش نمیرم.
چیه خو میترسم!!!!

112

ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﺪﻡ ﻣﯿﺎﺩ ﺍﺯ ﭘﺴﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ face book ﻣﯿﺨﻮﺍﻥ ﻣﺦ
ﺩﺧﺘﺮﺍﺭﻭ ﺑﺰﻧﻦ .... ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
..
ﺩﺧﺘﺮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﻮﺍﻓﻘﺎ ﺷﻤﺎﺭﺷﻮنو بدن تو pm ﺗﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ
ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯿﻢ

111

دختره استاتوس زده :
.
.
مورد داشتیم پسره میخواسته دنده عوض کنه کلاچ میگرفته 
.
اشکال نداره دخترن دیگه

110

دیشب رفتم پمپ بنزین باکو پرکردم گفتم:چقدرشد؟...

یارو گفت:دوهزارتومان -..... :|
 

آروم گفتم:شاه برگشته ....؟...
 

یارو آرووووووووم گفت:نه گازوییل زدی ...!!!

109

به لره میگن: چرا شما لرا فقط با دختر عموهاتون ازدواج میکنین?چرا با دختر خاله هاتون ازدواج نمیکنین? میگه: نمیشه! میگن: خب چرا? میگه: آخه خودشون پسر عمو دارن

عروس و مادر شوهر ...


دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.

عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد

تاسمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

 

داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او

شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای

مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این

مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای

 مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.

 

  >>|| لطفا برای مشاهده ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید ||<<   

  ادامه مطلب ...